تبليغاتX
www.dokhmal222.blogfa.com
رگ دستم مال تو....
این عکسه تمام زندگیه منه...
.
لبم هر روز از آن لحظه که تو

روی لب های تنم بوسه زدی

رنگ لبهای تو را با خود داشت

باز درآن خاطره از شهر قشنگ

روی لبهای تو من بوسه زدم

کاش من آن لب بودم

و تو هر روز از آن رنگ قشنگ

زره ای بوسه به من می دادی

من هنوز از لب تو

زیر آن خاطره ها

لحظه گم شدنم را می پایم

شاید آن لحظه تو از بوسه مرا یاد کنی

وبه تاریکی یک جرئه سکوت

رنگ دیگر به لبانم بزنی

باز دلم می خواهد

زیر آن رنگ قشنگ

بوی لبهای تو آنجا باشد

تا تو هر روز مرا رنگ کنی

شاید آن لحظه تو از پشت سکوت

با همان بوسه مرا خواب کنی

+N تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 6:2  نويسنده دل غریبه  | 

با باد خواهم گفت
حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که میگذرد
آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیزبگذرد
و در گوشت بخواند  قصه ای را که   برایت اشناست
به یاد خواهی اورد مرا نگاه یخ زده ام را
و روزی را که دنیا را برسرم خراب کردی
به یاد خواهی اورد...
به یاد قصه ای خواهی افتاد
که نامهربانی تو و سکوت من اخرین برگشت بود
به یاد خواهی اورد
کسی را که همه دنیای تو بود
قسمهایی که خوردی
عهد هایی که بستی
و قلبی را که شکستی
همه را به یاد خواهی
اورد...
با باد خواهم گفت حکایت
نامهربانیت را...

 

افکارم...

افکارم . . .
گریه ام میندازن . . .
آزارم میدن . . .
میشکوننم
عذابم میدن . . .
قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم...
دریای احساس
..:: غم... ::..
وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم
 صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد
فکر می کردم که غم عروسکی است
که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست
غم...
(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)

 

 

+N تاريخ سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 14:28  نويسنده دل غریبه  | 

 

دلم پر گشودن می دانست اما پرواز را حماقت می دید
چقدر تلخ است هوای اتاقم در میان اشک و آه برای دلم
 که هرگز کسی نفهمید چراگرفت؟امشب برای من مرگبار ترین شبهاست
سرگردان و تنها،خواب وحشت،طعم تلخ،چشم خیس..
.چه کنم جز فروخوردن بغض دلم؟شانه ای کم دارم برای هق هق !!.
 آه که چقدر تنهایم... چشمانم بارانی و دلم تنهای تنها
درد من عشق نیست ، فقر نیست ، بدنامی نیست ، درد من...
هرگز کسی نخواهد فهمید...!!!

                         

 بلند بگو:

امین        

 خدایا تو حفظ کن هر آنکس را که از بی کسی تنها پناهش آسمان توست

                    چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنها ييست

                 ببين مرگ مرا درخويش که مرگ من تماشا ييست

+N تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 20:12  نويسنده دل غریبه  | 

 

 

 

اینبار

پشت واژگان امید

مقابل پل همیشه تردید

بعد از مرگ حقایق

نرسیدم به سراب آرزو

اما به خاک افتادم

به نیستی خویش نگریستم

هوای دلم گرفته

سراپا بغضم و سکوت

چشمانم روایت میکند

از هیچی ِ پوچم

شکایت میکند

پـُرم از هستی ِ نیست

من نیست شده ی هستیَم

نه که یکباره چنین تار شدم

نه گرفتار "یک" ها باشم

غرور سنگ بودم اما

عاقبتِ شیشه شکست است و بس !

نه بگویم سنگ انداختند به سویم

که شیشه خود از سنگ بود و بس

 

 

 

+N تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:32  نويسنده دل غریبه  | 

یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار

نوشتی روی دیوار ، به آرزوی دیدار

رفتم تو راه رفتن ،دلم میگفتش نرو !

نمیشنیدم انگار، من التماس دل رو!

رفتم و باز اومدم ، اما ندیدم اونو

گفتن که دیر رسیدی، داده به دنیا جونو ..

گفتم محاله ، هرگز!اون که منو دوست داره !

قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نذاره..

میگن که آرزومون ، افتاده به قیامت

من که ندارم اینقدر ، صبرای بینهایت

به عشق تو رو دیوار، منم واست نوشتم

به آرزوی دیدار ، منم خودم رو کشتم ...

منو ببخش عزیزم ! که خیلی دیر رسیدم

زیر نوشته ی تو ، یه خط سرخ کشیدم

با قطره قطره ی اشک ، با ذره ذره ی خون

به آرزوی دیدار ، منم دارم میدم جون ... .

 

+N تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:34  نويسنده دل غریبه  | 

 نمي نويسم چگونه مي پرستمت
مي نويسم که
مردنم را در پايت باور نداري...
دير زماني است دلم جايي گير است،جايي که نزديکتر از من به من است
آنجا که آنچه به وفور يافت ميشود احساس است
دير زماني است  که در پي نگاه توام ،نگاه ساده و مهربانت را گم کرده ام
نميدانم کجا؟!شايد در  کوچه هاي تقدير، شايدجلوي درهاي حکمت خدا
و اکنون دير زماني است که آرام و بي صدا در خود ميشکنم
+N تاريخ یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:59  نويسنده دل غریبه  | 

رهايم کردي و رهايت نکردم!
گفتم حرف دل يکي ست!
هفتصدمين پادشاه را هم اگر به خواب ببيني
کنار کوچه ي بغض و بيداري منتظرت خواهم ماند!
حالا هم از ديدن اين دوسه موي سفيد در آينه تعجب نميکنم!
فقط کمي نگران ميشوم، ميترسم روزي در آينه
تنها دوسه موي سياه منتظرم باشند
وتواز غربت بغض و بوسه برنگشته باشي!
 
تنها از همين ميترسم!
+N تاريخ سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:54  نويسنده دل غریبه  | 

 مرImage and video hosting by TinyPicدانگی را زنده به گور کردند

اينجا ، من ، سکوت
زير اين آوار دورنگي و دورو يي خرد شده ام
خسته ام از اين صورتکها و عروسک هاي دروغين، آخر چه؟
اينجا در اين دنيا صداي اين جغدان شوم بسي زيبا تر
از صداي اين آدمکان انسان نماست
اينان که هنوز فاصله ي آدميت و انسانيت را نپيموده اند
چه بايد کرد ؟!...هيچ ...زندگي ... ديوانگي ... مرگ ...جاودانگي...
چرا هيچ کس رنگ خودش نيست؟ چرا دورنگي؟ چرا دورويي؟
چرا مردانگي را زنده به گور کردند
جاي من کجاست؟
راستي تو  !!!
 گذر لحظه هارا با تپش قلبت شمرده اي؟
و اين نامردي ها را با هر نفسي که مي کشي حس کرده اي؟
اين هنگام است که خواهي شنيد فرياد نگاه اين دختر ديوانه

+N تاريخ پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:1  نويسنده دل غریبه  | 

 

من و تو را جدا كردند

 

من و تو در دو دنیای متفاوت زندگی می كنیم

 

با عادت ها،سنت ها،پیش فرض ها و واژه ها،

 

با اخلاق و ارزش ها؛

 

ما را جدا كردند.

 

با عادت ها خشم و نفرت بیشتری آفریدند و ما جداتر شدیم،

 

تكرار، تكرار شد؛

 

ما جدا تر شدیم، نفرت و جدایی بیشتر شد.

 

ما انسان ها می توانستیم همدیگر را در آغوش بگیریم،

 

ولی ماها را جدا كردند،

 

به لحظه های زندگی ترس تزریق كردند تا هیچ لحظه ای آزاد نباشد،

 

ما را از درون غافل كردند،اسیرمان كردند،

 

اسیر دنیای بیرون،

 

اسیر حرص و آز،ارزش و اخلاق،خشم و نفرت،ضعف  و قدرت،

 

مقایسه و قضاوت،تایید و تكذیب،ترس و

 

تعصب،تكرار و تكرار و تكرار!

 

اسیر بیرون شدیم تا درون را فراموش كنیم؛

 

اسیر شدیم تا آزادی را فراموش كنیم.

 

در ماها خشم و نفرت بسیاری آفریدند،

 

و با این خشم و نفرت جدایی ماندگارتر شد.

 

ما به عادت ها عادت كردیم تا اسیر بمانیم

 

به ما دادند تا خود خلق نكنیم

 

به ما دادند تا وابسته بمانیم.

 

ما انسان ها می توانستیم همدیگر را در آغوش بگیریم،

 

می توانستیم بخندیم،آزاد باشیم،

 

می توانستیم زنده باشیم و به زندگی لبخند بزنیم،

 

می توانستیم عاشق زندگی باشیم،

 

ولی پر شدیم از خشم و نفرت و حرص و آز و ترس و تعصب.

 

می توانستیم عاشق آزادی باشیم و در آزادی نادانی ها را فراموش كنیم،

 

می توانستیم هر روز آزادی را در آغوش بگیریم،

 

می توانستیم همیشه عشق را احساس كنیم و اشك بریزیم،

 

ولی دربند ماندیم

 

سلسله ی نادانی ها ادامه دارد،

 

عادت و تكرار می چرخند،سنت معنای زندگی ست. و رنج، انگیزه ی زندگی

+N تاريخ چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 18:51  نويسنده دل غریبه  | 

اگر تنها ترین تنهاها شوم

باز هم خدا هست

او جانشین همه ی نداشته هاست

نفرین ها و افرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و از اسمان هول و کینه بر سرم ببارد

تو مهربان اسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی .

"دکتر علی شریعتی"

خدایا تا ابد تنهام نذاربه خاطر همه چیز ممنون

+N تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:7  نويسنده دل غریبه  | 

 


قالب و كدهاي جاوا